تبليغاتX
خدا و تنهایی مطلق من

خدا و تنهایی مطلق من

در مرداب درونم که قدم نهادی به چشمانم نگاه کن هنوز امید معجزه دارد از تو

                         گم گشته ام ....

                                         کجا؟؟؟؟؟

                                                  ن دی د ه ا ی م ر ا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/14ساعت 10:41 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام خدایی که صبورانه ذره ذره مردنم را نظاره می کنی....

گاهی دستت را دراز می کنی تا نجاتم دهی از مرداب درونم.....

دستت را پس می زنم چون می دانم تاریکی این مرداب تمامی ندارد....پس...

آری ......پس بیهوده امیدوارم نکن......در دنیای آدم هایت جایی برای من نیست

بارها این را به تو گفتم اما...می بینی بوی آدم ها را گرفته ام.....

اما تنهاییم بوی آنها را نمی دهد.....شاید در مرداب درونم غرقه باشم اما

دلم را محکم در دستم گرفت ام تا رنگ درونم نشود....من هنوز هم دوستت دارم....

این را می گویم و اهسته می روم

خدایا من هنوز دوستت دارم

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/28ساعت 13:0 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام خدا

دلم نمی خواد بیام باهات حرف بزنم چون دیگه خسته شدم انقدر گفتم ببخشید...از تحمل کردن

و صبرت خسته شدم.....این اولین باری نیست که شک دارم به بخششت...

خدایا تنهام بزار .....بزار توی نکبت خودم بمیرم....دیگه خستم از این همه قول و قرارای الکی....

من ارزش اون رو نداشتم .....قول می دم دیگه نیام بگم تنهام دیگه اشکام پشت غربتم مخفی بشه

که دلت نسوزه.....قول می دم دیگه هیچ وقت مزاحمت نشم.....تنها چیز خوب دنیا اون بود.....

حالا که اون نیست ....منم می شم همون لجنی که بودم...

 ولی قول می دم عشق تو و اون توی قلبم دست نخورده بمونه

نوشته شده در شنبه 1391/01/19ساعت 13:41 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

سال نو شده....اما تنهایی من کهنه نه!!!!!

هنوز هم مرور خاطراتت قلبم را از پا در می آورد....

هنوزهم داغت برایم تازه است....

هستی ام را به بازی گرفته نبودنت...

در آغاز این سال می گویم...نه ....فریاد می زنم با هق هقم.......

دوستت دارم بیش از گذشته....

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14ساعت 17:55 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام از همه معذرت می خوام بابت نبودنم و جواب ندادن به کامونتا.................

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14ساعت 17:24 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا....من دلم گریه می خواد....

دوباره باهام قمار کردی .....واسه باختن پای میز نشستی؟؟دلت واسه لرزیدن دستام سوخته؟؟؟؟

تمام برگای برندم خیس اشکه........وای یادم رفته بود من اصلا برگ برنده ندارم.....

می خوام با هیچ بودنم قمار کنم....خدایا دستمو بگیر دلت واسم بسوزه.

بخواه اینبار من قمار رو ببرم باشه؟؟؟؟؟

فقط همین یه بار .....باشه؟؟؟؟خدایا دوس دارم از ته دل صدات کنم از ته دل....

خدایا من دوست دارم می دونم واسه باختن پای میز نشستی ....

چی بگم که این باختن واست مساوی همون برده....

خدایا خیلی مهربونی خیلی دوست دارم.....

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/27ساعت 12:27 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

دیگر فرو ریخت

سقف بلند آرزو های نجیب ما..

افسوس....

کسی دانست من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت...

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد....

آری آری...

هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد....

ببین که سرنوشت انظار من چه خواهد شد......

خدایا دلت واسه تنهاییم نمی سوزه؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/27ساعت 12:15 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

دیگر دلتنگی هایم بغض نمی شوند اشک نمی شوند درد می شوند و قلبم را از پای در می آورند.....

به خواب بودنت عادت نکرد ه ام نمی شود عادت کرد نمی توانم تو را خیال تصور کنم....

چگونه تو را تنها خیالی بدانم در حالی که زمانی عاشقت بودم دیوانه ات بودم...

نه تو خاطره نمی شوی خواب نمی شوی خیال نمی شوی....

تمام حسرت ها دیوار  می شوند در برابرم و تا آه می کشم بر سرم خراب می شوند ....

دوباره در تنهایی گیجی غرق  می شوم نمی دانم این حسرت ها از جانم چه می حواهند؟؟؟

دلم می خواهد مثل بچه ها در آغوشت رها شوم  مثل بچه ها گریه کنم تا می توانم ببارم

این هم یک حسرت دیگر...آه...این هم بر سرم خراب شد.....

خدایا...من ...بی او...نمی دانم چه بگویم...

نوشته شده در سه شنبه 1390/11/18ساعت 11:55 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

به جز حضور تو!

                   هیچ چیز این جهانه بی کرانه را جدی نگرفتم!

                                                    حتی عشق را..

   آری آری آری.....

       من در جهانی زندگی می کنم

         که تنها خدایش از پشت خنجر نمی زند...

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/17ساعت 10:34 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام عزیز دل نازنین

کاش می شد تمام عشقم را به تو تمام دلتنگی هایم را  جوهر کرد

و بر تن عریان این کاغذ ها حک کرد...کاش...

دیگر نمی خواهم گریه کنم....نه باور کن دیگر گریه نمی کنم قول می دهم....

بازهم دوروغ گفتم آخر رازم را فاش می کنند اشک هایم.... باز هم زیر قولم زدم...

نمی دانم گناهم چه بود که تاوانش نداشتن تو بود....

دوباره دستهایم می لرزد نگاه کن....به چشم های خیسم نگاه کن....

خیره شو در چشمانم در بی فروغیشان..خیره شو و عمق ویرانی ام را از سردیشان بخوان....

مدام به خدا می گویم بگذار وقتی گریه می کنم

کنارم باشد تا ببیند چه قدر عاشقش بودم و هستم...

خدایا به خودت قسم حال زارم ترحمت را می خواهد دل سوزیت را می خواهد.....

چرا تسکین نمی شوی بر درد های من خدای من...چرا از پا افتادن را نظاره می کنی...

بنده ات که هستم نیستم؟یک روزی مرا با عشق آفریدی نیآفریدی؟

حال انقدر بد شدم که دیگر به این سادگی از گریه هایم می گذری؟؟؟!

یعنی انقدر بد شدم که نگاهت را از لرزش دستانم بر گردانی؟؟

باور نمی کنم من هر قدر هم که بد باشم تو مهربان تری ....

خدایا...من...بی او....تسکین می شوی بر درد هایم این را

 سابقه مهربانی و خوبیت در دلم فریاد می زند.... 

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/09ساعت 11:54 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام خدای من

خیلی دلم گرفته از این دنیا دیگه کم کم دارم زیر بار این همه غم می شکنم

خدایا کمک کن نزار تنهایی رو حس کنم نزار هر بار که به آسمون نگاه می کنم یادم بیوفته

یه مهربون که تو قلبم جا داشت می تونست اما یاریم نداد

اه...خدایا دلم گرفته از این دنیا با طعم گس...از این دنیا با این آسمون گرفتش......

از بارونش که دیگه دلمو صفانمی ده

از همه چیز دلم گرفته...کاش مرگ زودتر بیاد بادستش راه نفسمو بگیره

چه شیرین طعم تلخ مرگ.....

نه شیرین تر از یاد تو و امیدی که بهت دارم پشتمو خالی نکن.....

خدایا.....من......تو.....باران.....آخه من بی تو میمیرم...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت 23:54 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

آرامم

مثل مزرعه ای که تمام محصولش

 را ملخ ها خورده باشند....

دیگر نگران بی رحمی داس ها نیستم...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت 1:0 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

اینجا برف می باره....امروز همه مثل من لرزیدن اونا از سرما من از نبودن تو.....

این روزا درد نبودنت خیلی به قلبم چنگ میندازه.... 

دیگه تحمل ندارم....خدایا ما باهم دوستیم مگه نه؟

دوست تحمل دوری دوست رو نداره مگه نه....

خدایا ....من...بی او...به لرزش دستام نگاه کن و تپش های نامنظم دلم رو بشنو 

هوای دلمو داری ...مگه نه؟

نوشته شده در جمعه 1390/10/30ساعت 14:54 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

تمام حسرت ها یم از سردی آهم پیداست....

کاش تو بودی....

اگر هزار بار بمیرم و زنده شوم

باز تو تنها کسی خواهی بود

 که عاشقانه دوست خواهم داشت...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 14:17 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

به دست من نگاه کن...

درست به لرزشش نگاه کن.....

به چشم من نگاه کن....سخت نیست خواندن عشق تو و درد هایم در ورای بی فروغیش....

این روزها دیگر حتی گریه هم آرامم نمی کند....

خدایا...من...بی او...دلتنگی هایم را پایانی نیست

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 14:54 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام اول به خدا بعد به تو.....

گویا اضطراب مغذم را می جود...دوباره نگران دست به هم می سایم....اینجا صدای نفیر باد می آید...

خدایا تو می گویی بادها بشارت دهنده رحمتند....شاید قرار است باران ببارد....شاید...

تمام ناخن های احساسم را با اضطراب می جوم.....قلبم درد می کند آری تنها درد را احساس میکند

نه،خدایا تو هم حس می شوی ....خدایا وقت آن نرسیده با انگشت شصتم به قلبم

بکوبم و بگویم تو  تویه قلبمی؟؟؟؟؟؟

امشب چه حسی دارد حسی پر از طعم مرگ.....کمی نه خیلی پریشانم دز پریشانیم بالاست

دیگر مرفین یادت هم شاید کار ساز نباشد.....امشب خدایا می خواهم تو را به مرداب دلم بخوانم

 در تنهایی مطلق چشم در چشم تنها به تو خیره باشم.....صحنه اش را که تصور می کنم

دوست دارم تنها بگویم مرا ببخش و پایم بمان باورم داشته باش...و تصورمی کنم تو هم

 مرا در آغوش بگیری...می گیری؟

خدایا... من...  بی او ...تنها تو برایم باقی ماندی...رهایم نکن

نوشته شده در جمعه 1390/10/16ساعت 21:0 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

حال که نبودنت بودنم را به بازی گرفته.....نمی دانم...

ویرانی دنیایم را با مرگت دیدم...

 تمام لحظه لحظه های شیرینت هر شب مرا می کشد.....

این شب ها خیلی بی تاب می شوم

اگر به دیدارم بیایی به زانو افتادنم را می بینی....

برایم دعا کن...

خدایا...من..بی او..سهم تو از من همین قلب سیاه است..

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/14ساعت 23:28 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

فردا تولد منه...نازنین همونی که واست می مرد و هنوز بیشتر از روزای اول عاشقته....

همه تبریک می گن اما جای خالی صدای تو همه شادی هارو از من گرفته.....

کاش خدا بهم یه کادو اساسی بده یه آرزومو آمین بگه همین یه آرزو.....

خدایا...من...بی او....نگاهم به دستان سخاوتمند توست

 تو که با درد هایم آشنایی.....

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/10/13ساعت 22:52 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

حسی شبیه تشویش آن هم در اوج آرامش....این روزها

دیوانگیم را خیلی پنهان می کنم اما نمی شود....

این روزها گاهی نه همیشه دستهایم را همان دستهایی که بعد از تو تنهاشد

با اضطراب به هم می سایم  نگاهم به ساعت میخ است در  لحظه و دقیقه و ساعت و روز گمم....

این ها همه حاصل نبودن توست....آه از دلتنگی ها....

خدایا...من...بعداز او......خدایا شاهد تنهایی هایم هستی

 پس ببار بر من و دردهایم

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/10/13ساعت 14:14 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

نمی دانم....این روزها من هیچ چیز از اطرافم نمی دانم

جز اینکه زانوهایم را بغل کنم

و مثل همیشه بی صدا در سکوت مطلق پنهانی

 غم نبودنت را گریه کنم

دیگر تنهایی هم دلش برایم میسوزد

نوشته شده در سه شنبه 1390/10/13ساعت 13:56 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

این روز ها که با خود می اندیشم

 خوب می فهمم چرا دیگر قلم را زمین نهاده ام......

کدام دلنوشته؟؟؟...

از چه بگویم...

من که دیگر دلی ندارم....

آن را به تو سپردم با تمام وجودم اما....

دیگر امایی نمی ماند....

مراقبش باش این روزها خیلی تنگ شده برایت....

باور کن با مرگ تو احساس من نیز مرد....

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/08ساعت 23:50 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

خوب من یادت باشد من فقط پلی بودم برای عبورت......

فکر تخریب من نباش،به آخر که رسیدی دست تکان بده.....

من خود فرو می ریزم.....

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/08ساعت 23:42 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الریحم

عزیزم این اولین باری نیست که از رفتنت شاکی ام....

اگر روحت کنارم باشد آری آری اگر کنار نازنینت بیایی می بینی هر لحظه از نبودنت کلا فه ام.....

هرشب بعد از رفتنت رویایی به طعم کابوس و به نام مرگ مهیمان قلب نازنینت شده....

گاهی می بارم گاهی هم ....نمی دانم گاهی هم لاشه ایمانم را به دندان شک می جوم.....

اینها همه حاصل نبودن توست.....می دانم رها می شوم یک قدم مانده تا رهایی این را

صدای خرد شدن استخوان هایم زیر بار نبودنت فریاد می کند....برایم دعا کن....

خدایا...من...بی او....خدایا پایم ایستاده ای؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/05ساعت 11:20 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام خدای من

خدایا می خواهم چشم هایم را ببندم و تا بیست وشش بشمرم اما تو پنهان نشو

بگذار وقتی چشمهایم را باز می کنم تو با آغوشی باز آغوشی بی ترس بی حزن منتظر من  باشی

منتظر باشی تا برق پیروزی را در چشمانم ببینی برق داشتن تو را.......

و من اینبار که در آغوشت جایگرفتم دیگر رهایت نمی کنم آخر تو جایزه چشم نهادنم بودی،ندیدنم..

خدایا...من...بی او....بگذار نگاهت میخ من باشد فقط من...

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/05ساعت 10:51 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

هنوز هم دلم تنگ می شود

برای محض حرف زدنت

و برای تکیه کلامهایت

که نمی دانستی

فقط کلام تو نبود

من هم به آنها …

تکیه داده بودم!

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/05ساعت 9:51 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

حسرت نداشتنت گاهی این روزها مرا می کشد گاهی ویران.....

اینبار طوفان نبودنت می خواهد با ویرانه دلم چه کند؟

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/04ساعت 23:45 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

با تو هستم تویی که مرا تنها گذاشتی با دلتنگی هایم چه کنم؟

در آغوش خدا ببارمشان ؟

من که در طلب آغوشش هستم اما هر چه می گردم.......

تو دعا کن تو بگو اینجا نازنین دارد در تنهاییش می میرد.....تو بگو...

آخر دعاهایت که خوب مستجاب می شد... مرا دعا کن..... بخواه راحت شوم

خدایا...من ....بی او....تو که شاهد رنجم هستی مرا رها کن تنها

 یک معجزه به رنگ مرگ

نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/30ساعت 18:46 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

اینجا هر شب مانند یک کولی خاطراتت را به دوش می کشم.....

شب زده تنها و ملول آواره در  کوچه های ذهنم به دنبال ی خاطره دیگر.....

جاری بودنت را در ذهنم انکار نمی کنم خاطراتت ضامن بودن من است.....

اما این روزها دیگر  پر از آرزوی  پروازم می بینی می خواهم شبیه تو باشم مثل تو

رها شوم .....دعا کن خدا آغوشش را از من نگیرد...نه نه دعا کن آغوش خدا را از خود نگیرم.....

خدایا....من....بی او.....دست های معجزه گرت این روزها

خیلی حس می شود مرا رها کن

نوشته شده در دوشنبه 1390/09/28ساعت 10:2 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

در دیوانگی یا در خلسه عجیبی گیر افتاده ام....گاهی به هرآنچه اطرافم هست

حتی خودم آری حتی به بودن خودم هم شک می کنم.....اینبار درون قلبم را که

تصور می کنم دیگر به عمق آن دره عمیق و سیاه خیره نیستم تنها به به آن نوری که

گاه گاه از میان ابر های سیاه آسمان دلم خود نمایی می کند خیره هستم چشم به

را آن معجزه ای که مرگ می خوانمش تا بیاید مرا ببرد به ابد به ابدی به رنگ عدم.......

شاید در بالای بلند ترین قله قلبم بروم آنجا که آن دره سیاه عمیق تر به نظر می رسد

و آسمان سیاه قلبم نزدیکتر.....می خواهم آنجا که می روم دست هایم را بگشایم

تا جایی که می شود آغوشم را به روی هوای مسموم آنجا بگشایم سرم را بالا بیاورم

خیره به ابرهای سیاه خیره به آن نور در آن لحظه از عمق وجودم فریاد بزنم:

خدایا دیگه وقتشه بیا روحم رو از اینجا ببر پستی اینجا منو بدجوری عذاب می ده

خدایا صدامو می شنوی  تنهایی داره می کشه منو...قسمت می دم به تمام اون

 لحظه هایی که زیر بارون می رفتم به یاد تو  و همین قلب سیاه بی تابت می شد

دیگه وقتشه بیا منو از اینجا ببر....

نمی دانم شاید هنوز این کلام به پایان نرسیده ابرهای آسمان سیاه قلبم

  به خود بپیچند و شروع به غرش کنند و درست در لحظه ای که

 اولین قطرات باران واشک من صورتم را لمس می کنند تو بیایی و مرا با خود

ببری از این مرداب  جانفرسا و در آن لحظه بدرود من با قلبم زمزمه می کنم:

خدای من انیس روزهای سخت شه نشین شهر تنهایی های نابم می دانستم

تو دروغ نیستی معجره ات دوروغ نیست مهربانیت دوروغ نیست می دانستم

پایم می مانی دوستت دارم....................................

خدای....من ....بی او.......معجزه کن تو را قسم به پاکی باران!

!!!!

نوشته شده در یکشنبه 1390/09/27ساعت 15:16 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام خدای من

از منطق انسان ها بیزارم منطقی که آنها را مجبور می کند

 کسی را که نمی بیندن فراموش کنند اما تو که در دلم دیده می شوی؟

این روزها این منطق بی جا را همه به قلبم تلقین می کنند

  اما من کمی ترسیده ام و مضطرب به آغوش تو پناه می برم

 تا نکند این فراموشی سیاه به قبلم رخنه کند و تو و او را

 از ذهنم ببرند و من هم شبیه آدمها شوم......

قلبم را کنار مزارش خاک کرد ه ام و از تو خواستم مواظب او

 و قلبم باشی.هستی دیگر؟آری؟

این روز ها تنها به این خیال زندهام که تو و روح او کنارم هستید....

این روز ها بیان درد هایم برایم سخت شده....گویا تا

روز مرگم می خواهند در سینه بمانند.....این روز ها تنها به او فکر می کنم

 وبه تو وبخششت ومعجزه ات....

خدایا....... من..... بی او .....خیلی تنها هستم گرمای آغوشت را نگیر از من

نوشته شده در یکشنبه 1390/09/27ساعت 12:23 توسط نازنین و تنهایی نابش| |

Design By : Mihantheme